بعضی رابطهها هم مثل «وسط بودن در صف نانوایی» است. آدم فکر میکند چون چند دقیقه ایستاده است باید حتماً برسد آن جلو و نانش را بگیرد. نه آنقدر سر صف است که بگیرد و نه آنقدر ته که راحت بزند بیرون. با خودش میگوید من که پنج دقیقه ایستادهام و هی کش میدهد. نه این نان برای اوست، نه این صف و هیچکس نیست به آدم بگوید، نترسید، آرام بزنید بیرون. جایی دیگر چیزی را، کسی را، زندگیای را دوست خواهید داشت.