یادت میآید یک بار که من و تو هیزم برده بودیم، توی سینهٔ من چیزی تکانتکان میخورد و من ترسیدم و خیال کردم قابلمهها دارند جرینگجرینگ به هم میخورند؟ تو به من خندیدی و گفتی این قلب توست که دارد میزند. حالا دیگر این را میدانم.
هفتهٔ قبل که با نِوین هیزم جمع میکردیم، پرسیدم: «قلب تو هم میزند؟» نِوین گفت: «قلب همه میزند، اما قلب بعضیها روشن است و قلب بعضیها تاریک.»
اینجی، چطور میشود از بیرون فهمید که قلب کی روشن است و قلب کی تاریک؟ این را از نِوین هم پرسیدم. گفت: «این یکی از سختترین کارهای دنیاست.»