فصل اول
نمیدانستم که خوابم یا بیدار، حس عذاب آور تشنگی کشندهای همهی دهان و گلویم را پر کرده بود، درست مثل طوفان شن در یک کویر خشک، خلوت و بیانتها!
چند باری اراده کردم تا از جایم بلند شوم، هم برای رفتن به دستشویی و هم آنکه با یک لیوان آب یا چایی گلویم را تازه کنم اما نتوانستم. خستگی و سرماخوردگی مزمن همیشگیام، مثل یک نمکپاش، درد را روی عضلاتم پخش کرده و بیرمقی، مثل سرطان درون همهی بافتهایم ریشه دوانیده بود. بدجوری به هم ریخته بودم، لعنت به آنهمه تنهایی!
بالش مخمل سورمهای رنگم، از ریزش اشکهایم خیس خیس شده بود، دماغم پر از آب شده و نفسم دیگر بند آمده بود، بالاخره مجبور شدم که از جایم بلند شوم.