دانگ دانگ! سرم میکوبید! صدای ناقوس غم توی دالانهای تاریک و خلوت دلم میپیچید و نوسان میکرد، آسمان زندگیام باز بوی افسردهی کوچ گرفته بود، باز هم رفتنی که حق او بود و ماندنی که سزاوار من! آری قصهی تکراری او رفت و گریستن سالهای من، کنج نمور یک اتاق همیشه ابری، حال و هوایی که نه میبارد و نه روشن و آفتابی میشود، سنگینی عشق خودش را روی دوشهای زخم خوردهام انداخته بود.