"رفت! "، چند ثانیهای به حسام خیره شدم، مردد بودم که بمانم یا بروم، اما درخشش الماس گونهی چشمهای آبی حسام، که در آن ژرفای آرامش، "پژواک عشق" را برایم به تصویر کشیده بود، متقاعدم کرد که بمانم، لب باز کردم تا به حسام بگویم که از دیدن دوبارهی او خیلی احساس خوشبختی میکنم، اما حسام دستش را روی لبهایش گذاشت و گفت: "هیس! بیا اجازه بدیم که اینبار عشق تصمیم بگیره".