نسیم خنکی گوشهٔ دستار پیامبر (ص) را تاب میدهد. عطر وجودش در همه جا میدود تا به من میرسد. جانم را نوازش میدهد و قلب خروشانم کمی آرام میگیرد. چقدر دلم میخواست عطر وجودش را برای یک بار هم که شده از نزدیک استشمام کنم. سرم را بر روی دامانش بگذارم و او مرا چون یتیمهای مکه نوازش کند و من هم بوسهای بر رخسارِ چونخورشیدش بزنم و بگویم بگذارد همیشه نزد او بمانم و عمری آوارهٔ شهرها و بیابانها نباشم.