به عنوان دوست پدرش در جریان هستم که لااقل دهتا خواستگار آدمحسابی داشته. دکتر، اینکه میگم دکتر یعنی هم دکترا در طب هم دکترا در ادبیات و فلسفه و مهندسی.»
«پس چرا مجرد مونده؟ پدرش خمره اندازهٔ دختر به اون بزرگی داره؟»
«اصلاً شما تصور کنین پدرش خواسته ترشی بندازهش. اصلاً حرف شما درست. بههرحال به هیچکدوم از اونها نداده. به دلیل منطقی یا غیرمنطقی.»
«آها، پس یعنی نگهش داشته تا امروز و حالا واسه طهمورثِ ما.»
«واسه طهمورثِ ما سبزیفروش نیمکیلو ترهجعفری نگه نمیداره.