پیراهن قرمز دگمهدار تنش بود. پیراهنش تنگ بود. یقهاش باز بود. لبهایش مثل آن دو گیلاس بود، مثل زبانش بود. آدم دلش میخواست ببوسد. کسی در حیاط نبود. صبح صبح بود. ننه هم نبود، صبح رفته بود جایی. خواستم همانجا ببوسم، گفتم چیزی نمیگوید که. به کسی هم نمیگوید، نه به پدرش میگوید و نه به مادر من. داد هم نمیزند، یا میخندد یا میزند توی گوشم. گفتم اگر خواست بزند توی گوشم، خوب بزند. آن همه کتک خوردم چی شد، یک سیلی هم روش، نمیمیرم که. گفتم اگر هم زد، میارزد. یک بوسه به یک سیلی میارزد. به یک سیلی، یک لگد، چهارتا مشت و هزارتا مرگ میارزد.