من همان روزی که زیر میز صبحانه یک سطل آشغال پر قرار داشت، تصمیم گرفتم که از آنجا بروم. فضای آنجا داشت افسردهام میکرد. مشکل فقط کثیفی، بوی بد و یا غذای بنجل آنجا نبود؛ بلکه احساس زوال و تباهی بیمعنایی بود که از بودن در آنجا به من دست میداد. احساس اینکه در مکانی پست گرفتار شده بودم که مردم در آن مانند سوسکهای سیاه در میان انبوهی از کارهای مزخرف و گله و شکایتهای زیاد، در هم میلولیدند.