لحظاتی بعد، کافور وارد دالان شد. با لبخند به یوسف نگاه کرد و گفت:
مولایم در انتظار توست.
خوشحالی و شعف مانند خون در رگهای یوسف جاری شد. دست از پا نمیشناخت و حال غریبی داشت. پاهایش در اختیار خودش نبود. ناخودآگاه لبخند به لبش نشست. به همراه کافور دالان را به مقصد اندرونی خانه ترک کرد. سبکبال بود و گویا بین زمین و آسمان قدم برمیداشت.