جملات زیبا از متن کتاب زیبای رانده شده | طاقچه
تصویر جلد کتاب زیبای رانده شدهsubscriptionAvailable

کتاب زیبای رانده شده

نوع کتاب
۴.۹ امتیاز(از ۷۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
سیدسعید هاشمی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
NZ
۲۱
خداوند فرمود: کلمه لااله‌الاالله قلعهٔ محکم من است. هرکس آن را برزبان آورد، وارد این قلعه شده و هرکس وارد این قلعه شود، من او را عذاب نمی‌کنم. تمام مردم این حدیث را شنیدند و هزاران نفر آن را نوشتند.
Mahtab
۱۷
با دیدن چهرهٔ زیبای او می‌پرسیدند: تو چرا این‌قدر زیبایی؟ و او خنده‌اش می‌گرفت. زیبایی که دست خودش نبود که بتواند دلیلی برای آن بیاورد.
MMST
۱۷
وقتی ما اهل‌بیت هدیه‌ای به کسی بدهیم، آن را پس نمی‌گیریم
Mahtab
۱۳
مولایم علی‌بن‌موسی‌الرضا فرموده‌اند: حمام مزاج آدم را معتدل می‌کند و پلیدی را برطرف می‌کند.
محمدرضا
۱۱
موسی گفت: ما خاندانی هستیم که وقتی هدیه‌ای می‌دهیم، آن را پس نمی‌گیریم.
محمدرضا
۹
بعضی از دوستانش هم از این بذل و بخشش او دل خوشی ندارند و قبل از ازدواج ما اجازه نمی‌دادند که هرکسی با او دیدار داشته باشد. حتی برای خانهٔ او در دیگری گذاشته بودند تا او از در اصلی رفت‌وآمد نکند، اما گویا علی‌بن‌موسی از این ماجرا باخبر شده بود و از خراسان، نامه‌ای به او نوشته بود. گفته بود: به حرف کسانی که به تو می‌گویند از در اصلی رفت‌وآمد نکن، گوش نده. این به دلیل خسیس بودن آن‌هاست. آن‌ها می‌ترسند از او خیری به دیگران برسد. در نامه‌اش نوشته بود: هروقت می‌خواهی از خانه خارج شوی، مقداری سکهٔ طلا و نقره با خودت داشته باش. هرکس از تو چیزی خواست، به او بده.
محمدرضا
۸
موسی‌بن‌خزرج حالا معنای پیش‌گویی امام صادق را می‌فهمید. حدیثی که سال‌ها بود فکر او را مشغول کرده بود: «بانویی از فرزندان من در قم از دنیا می‌رود که اسمش فاطمه، دختر موسی است و به شفاعت او همهٔ شیعیان من وارد بهشت می‌شوند.»
_.kowsar._
۷
چه سختی‌هایی کشیدی عمه‌جان! چقدر راه آمدی تا برادرت را ببینی و آخر هم ندیدی عمه جان! حالا دیگر تنها نیستی. حالا من هم آمدم اینجا کنارت. بمیرم برای آن روزهایی که تنها بودی. بمیرم برای آن روزهایی که آن‌همه راه آمدی!
Mahtab
۵
کمی روی قالی راه رفت و بعد پیش خودش گفت: باغ زنده‌ای که فقط ایرانی‌ها از عهدهٔ آن برمی‌آیند.
محمدرضا
۴
کاروانیان با دیدن چهرهٔ آقاموسی تعجب کردند. تاجر گفت: فتبارک‌الله احسن‌الخالقین! دیگری با حیرت گفت: بینداز برقع را. نکند بدچشم‌ها چشمت بزنند! عربی به این زیبایی تا حالا ندیده بودم! چهره‌اش هم مثل اخلاقش است.
_.kowsar._
۲
بالأخره سمانه، جواد را دید. چهرهٔ زیبا، جوان و معصوم جواد همان‌طوری بود که فرشته‌های آرزو در رؤیا نشانش داده بودند. حتی زیباتر. آرام راه می‌رفت و سرش پایین بود. وقتی با سمانه حرف می‌زد، روح سمانه لابه‌لای ابرها سِیر می‌کرد.
_.kowsar._
۲
گفت: من یک اسبِ سواری می‌خواهم. او نمی‌دانست که در آن سنّ‌وسال، اسب را برای چه می‌خواست، اما حالا که زندگی‌اش شده بود سفر و جاده و بیابان، فهمید که تصمیمش خیلی هم بی‌راه نبوده. یادش آمد که با این حرفش بابا خندید و گفت: ابوالحسن به من شباهت دارد و موسی به مادرش. بابا رفت، اما دیگر برنگشت تا برای داداش شمشیر بیاورد و برای او اسب. شش‌سالگی آخرین دیدار آقاموسی با بابا بود.
((: noor
۲
صدای گریهٔ آقاموسی، افشین را به خودش آورد: عمه‌جان نمی‌دانی پدرم را با چه وضعی کشتند؟ به او سم خوراندند. زنش که باید رازدار و مَحرَم پدرم باشد، به پدرم زهر خوراند. نمی‌دانی که چقدر پشت سر او بدگویی کرد! چه نامه‌هایی به مأمون و معتصم نوشت! عمه‌جان، جگر پدرم را تکّه‌تکّه کردند. او را دور از بچه‌هایش در بغداد جوان‌مرگ کردند. حتی نگذاشتند صدای ناله‌هایش به گوش مردم برسد. در عزای پدرم، بزن‌وبکوب راه انداختند.‌ های‌وهو کردند تا صدای ناله‌هایش به گوش مردم نرسد. تن نیمه‌جانش را در پشت‌بام انداختند تا کسی کمکش نکند. چه بگویم عمه؟ چه بگویم از ستم خاندان عباسی...؟
گمنام
۱
برادر بزرگ‌ترش، هادی گفت: من شمشیری می‌خواهم که چون آتش شعله‌ور است. آقاموسی در عالم کودکی با خودش فکر کرد برادرم شمشیر را برای چه می‌خواهد؟ اما فکرش به جایی قد نداد. خودش به بابا گفت: من یک اسبِ سواری می‌خواهم. او نمی‌دانست که در آن سنّ‌وسال، اسب را برای چه می‌خواست، اما حالا که زندگی‌اش شده بود سفر و جاده و بیابان، فهمید که تصمیمش خیلی هم بی‌راه نبوده. یادش آمد که با این حرفش بابا خندید و گفت: ابوالحسن به من شباهت دارد و موسی به مادرش. بابا رفت، اما دیگر برنگشت تا برای داداش شمشیر بیاورد و برای او اسب. شش‌سالگی آخرین دیدار آقاموسی با بابا بود.
_.kowsar._
۱
ما از امروز شما را سمانه صدا می‌کنیم. این نامی‌ست که مولایمان بر روی شما گذاشته است. شاهزاده خندید. با خودش فکر کرد: سمانه!... چه اسم زیبا و لطیفی!
محمدرضا
۰
بعد به روزهای پیشین فکر کرد. چه لذتی می‌برد وقتی می‌دید بانو در خانهٔ اوست. زن‌ها، دسته‌دسته به خانهٔ او می‌آمدند تا او را ببینند. در همهٔ قم پیچیده بود که دختر موسی‌بن‌جفعر و خواهر ولیعهد، در قم در خانهٔ موسی‌بن‌خزرج است. زن‌ها دست او را می‌بوسیدند و دور او می‌نشستند. بعضی‌ها از او می‌خواستند که دعایی در حقّ‌شان بکند. بعضی از او می‌خواستند که برایشان حدیثی از پدر یا برادرش بگوید. بعضی‌ها از او تَبَّرُکی می‌خواستند. اسم خانهٔ موسی‌بن‌خزرج را بیت‌النور گذاشته بودند. ازبس‌که بانو در آن نماز می‌خواند. موسی‌بن‌خزرج به جنازه، نگاهی کرد و گفت: هفده‌روز در قم بودی، اما به‌اندازهٔ کُلّ عمر ما عبادت کردی.
محمدرضا
۰
من برای پول به اینجا نیامده‌ام که حالا با این پول از اینجا بروم. بعد هم خودتان خوب می‌دانید که مردم قم هیچ ایرادی ندارند. آن‌ها تا حالا حسابی مهمان‌نواز و مردم‌دوست بوده‌اند. اگر مردم قم آدم‌های بدی بودند، بانویم معصومه به اینجا نمی‌آمد.
_.kowsar._
۰
جل‌الخالق از این‌همه زیبایی! خداوند متعال در بهترین حال و بهترین اوقات شما را آفریده. حتماً روی ماه‌تان به عموی‌تان قمر بنی‌هاشم رفته که این‌قدر زیبایید!
کاربر ۲۱۶۰۱۹۶
۰
نخیر! مردم غلط کرده‌اند با تو. اینجا خانهٔ من است. اگر محمدبن‌علی را می‌خواهی، برو به در خانهٔ خودش. اینجا از این خبرها نیست. این را گفت و همراه کنیزها وارد خانه شد. یکی از کنیزها شربتی درست کرد و به دست اُمِّ‌فَضل داد. بانو، خودتان را ناراحت نکنید! برایتان خوب نیست! اُمِّ‌فَضل، جام شربت را گرفت و با شدّت به گوشه‌ای پرت کرد. تو بگو من از دست این مرد چه‌کار کنم؟ او برای من آسایش نگذاشته. هرروز و هرشب، هرچی گداگشنه و ویلان و سرگردان است، اینجا جمع می‌شوند.
یسرا جباری
۰
خندهٔ کنیز محو شد. به چشم‌های بانویش خیره شد. مردمک چشم‌هایش بی‌حرکت ماند. انگار چشم‌های بانو او را سِحر کرد. آرام گفت: ب... ب... بله!... بازهم اطاعت می‌کنم... حتی... حتی اگر بخواهید کسی را بکشید!...
یسرا جباری
۰
مطمئن باشید من هیچ‌وقت از اوامر بانوی خودم سرپیچی نمی‌کنم. اُمِّ‌فَضل نفسش بند آمد. صورتش سرخ شد. خنده‌اش مُرد. آرام گفت: حتی اگر بگویم کمکم کنی آدمی را بکشیم؟
یسرا جباری
۰
چهرهٔ اُمِّ‌فَضل باز شد. لبخند کم‌رنگی دوباره روی لبش نقش بست. دست بر موهای بلند و سیاه کنیزش کشید. می‌دانستم که وفاداری! بعد از کیسهٔ چرمی دربسته که از خلیفه گرفته بود، چند سکه درآورد و گذاشت کف دست کنیزش. این را داشته باش! بازهم از این سکه‌ها گیرت می‌آید، اما باید دهانت بسته باشد. دراین‌باره با احدی حرف نزن!
یسرا جباری
۰
کنیز به سکه‌ها نگاه کرد. برق طلا در چشم‌هایش نشست. خندید. اُمِّ‌فَضل به خنده‌های عمیق و زیبای کنیزش نگاه کرد. غرق در چهرهٔ زیبای کنیزش شد. این کنیز زیبا را بیشتر از کنیزهای دیگرش دوست داشت. هرجا می‌رفت، این کنیز باید در کنارش می‌بود.
یسرا جباری
۰
بله یا خلیفه! خلیفه از جام کنار دستش، کیسه‌ای چرمین پر از سکهٔ طلا برداشت و به سمت کنیز پرت کرد. بعد با دست به کنیز اشاره کرد که برود. کنیز نفس راحتی کشید. کیسه را برداشت. بوسید و بر چشم‌هایش گذاشت. دوباره به‌رسم کنیزان تعظیم کرد و از تالار بیرون آمد.
یسرا جباری
۰
در راه به حرف‌های خلیفه فکر کرد. با خودش گفت: مگر می‌شود جوان ۲۵ سالهٔ سالمی بمیرد و هیچ‌کس شک نکند؟ حتماً همهٔ شیعیان شک می‌کنند. جَوّ دربار آن‌قدر علیه محمدبن‌علی است که حتی اگر او یک پیرمرد نود ساله هم بود و می‌مُرد، همه فکر می‌کردند خلیفه او را به قتل رسانده چه برسد به این جوان سالم و سرزنده که هیچ بیماری‌ای هم ندارد.
یسرا جباری
۰
کنیز می‌دانست که خلیفه وقتی تصمیم گرفته محمدبن‌علی با به قتل برساند، حتماً همین کار را می‌کند و حتماً جنازهٔ محمدبن‌علی را در کوچه می‌اندازد، اما این را هم می‌دانست که پیروان محمدبن‌علی، هرجور که باشد او را به خاک می‌سپارند و اجازه نمی‌دهند که جنازه در کوچه بپوسد.
یسرا جباری
۰
کنیز با خودش گفت: این خلیفه و برادرزاده‌اش به چه فکر می‌کنند؟ چه می‌خواهند؟ چرا این‌قدر از محمدبن‌علی کینه دارند؟
یسرا جباری
۰
بعد خودش به خودش جواب داد: به تو چه که آن‌ها چه می‌خواهند؟ تو کارَت را بکن و سکه‌هایت را بگیر. هم خلیفه را راضی کن و هم بانو را. هم از این سکه بگیر و هم از آن. تو نه عربی و نه مسلمان. نه شیعه‌ای و نه سنی. نه بنی‌عباسی هستی و نه بنی‌هاشمی. پس سرت به کار خودت باشد و فقط دستورات‌شان را اطاعت کن.
یسرا جباری
۰
ورق برگشت. همه‌چیز از دست یحیی خارج شد و تُرک‌ها همه‌چیز را در دست گرفتند. اصلاً دیگر همه‌چیز و همه‌جا در دست ترک‌ها بود. معتز به یحیی دستور داده بود هفته‌ای یک‌بار به دیدن هادی برود و بعد برای او گزارش ببرد. رفت‌وآمدهای هادی هم قطع شد و دیگر کسی نمی‌توانست به دیدن او برود. یحیی به هم‌نشینی هفتگی با هادی عادت کرده بود. حرف‌های هادی را دوست داشت. هادی معمولاً ساکت بود. تا یحیی ازش چیزی نمی‌پرسید، او حرف نمی‌زد. هروقت هم سراغش می‌رفت یا در حال نماز بود یا در حال قرآن خواندن
یسرا جباری
۰
اما از دیشب، حال یحیی خوب نبود. یک جوری شده بود. دل‌نگران بود. همه‌اش دوست داشت زودتر صبحانه‌اش را بخورد و به خانهٔ هادی برود. اگر دست خودش بود، همین الآن بلند می‌شد و می‌رفت، اما به خانهٔ هادی رفتن به همین راحتی نبود. ساعت مخصوصی داشت. خانه‌اش چند نگهبان گُنده و خشمگین داشت که اجازه گرفتن از آن‌ها حسابی حوصله و جرئت می‌خواست. با اینکه خلیفه او را مراقب هادی قرار داده بود، اما این مراقب بودن فقط یک اسم بود.