برای قطارم جایی خاص را در طبقهٔ بالا فراهم کردم و مناظر مختلف را برایش صحنهسازی کردم تا از میان آنها بگذرد. با تعدادی جعبه یک تونل و تپه درست کردم و به کمک داربستهایی که برای گل رزهای رونده به ایوان پیچ شده بودند، یک پل درست کردم. هرکسی میتوانست بهراحتی بفهمد که در آن گِل و خاکستر هیچوقت گل رزی رشد نمیکند. این موضوع خاله مِی را عصبانی کرد چون او داربستها را دوست داشت و میگفت حتی اگر هیچ گُلی آنجا نباشد، او میتواند آنجا بنشیند و در خیالش تصور کند که روی داربستها مملو از رز است.