تمامِ دمشق، پُر از ملخ شد. به جز خانقاهی که من در آن تدریس میکردم. ملخها از خانقاه من دوری میکردند. گویی اصلاً آن را نمیدیدند. هنگامی که از خانه به خانقاه میرفتم، یک ملخ هم، بر من ننشست. حتی یک ملخ! حتی یک بار! عدهای گفتند: ـ حتّی ملخها هم از نشستن بر این صوفیانِ نجس، اِبا میکنند؛ و گروهی دیگر گفتند: ـ حتّی ملخها هم از آزار رساندن به صوفیان که میهمانِ خداوند بر زمیناند اِبا دارند. هر کس، آنچه میدید را به رأی خود تفسیر میکرد.