قهوههایشان که تمام شد نادیا از سعید پرسید که آیا بالاخره به بیایانهای شیلی سفر کرده، ستارههای آسمان آنجا را دیده و آیا همه چیز همانطور که او تصور میکرده بوده است یا نه. سعید سرش را به نشانهٔ تأیید تکان داد و گفت اگر نادیا یک شب وقت داشته باشد، او را با خود خواهد برد و آسمان بیابانهای شیلی منظرهای است که ارزش یک بار دیدن را دارد. نادیا با چشمهایی بسته گفت که خیلی دوست دارد این اتفاق بیافتد و آن دو بلند شدند، باهم خداحافظی کردند، از هم جدا شدند و هیچکدام نمیدانستند آن شب خواهد آمد یا نه.