چو تاریک شد خانه، مانند غار
سر شمع روشن شد از اضطرار
شنیدم که میگفت با لامپ، شمع
که باشد مرا خاطری جمعِ جمع
میان من و تو بسی فرق هست
که نور من از خویش و بی برق هست
من از سوختن میشوم پر ز نور
تو از سوختن میشوی سوت و کور
من از غیر باشد حسابم سوا
تو وابستۀ سیم و پا در هوا
به «نیرو» نباشد بسی اعتماد
که کس چون تو محتاج «نیرو» مباد!
ز «نیرو» بود لامپ را کاستی(!)
به هر لحظهای کاو دلش خواستی
از آن رو از این پرتو گاهگاه
بیاید مرا خندۀ قاهقاه!
نبیند یقیناً از این بیش خیر
کسی که چو تو متکی شد به غیر
چو نورم نه از لطف دیگر کس است
از آن رو مرا کورسویی بس است