«وقتی عاشق میشوی، انگار یک نهال را در قلبت میکارند. اگر این عشق پاک و واقعی باشد، این نهال پا میگیرد و رشد میکند. آن وقت است که همهٔ زندگیات تحت تأثیر این عشق قرار میگیرد. ولی متأسفانه بعضیها مجبور میشوند برای صلاح روزگار از عشقشان بگذرند و آن را فقط در قلبشان نگه دارند. در این حالت است که این نهال بغض میکند و مثل درختچهٔ مینیاتوری همهٔ غصههایش را در تنه و ساقهاش نگه میدارد و کوچک میماند. ولی وای به زمانی که از عشقت نگذری و آن را به صلاح زندگی ترجیح بدهی. آن وقت است که این نهال ریشه میکند و ساقهاش بلند میشود. آنقدر که تو از پس بلند شدن و پر شدن ریشه و ساقه و برگهایش برنمیآیی».