او که تمامقد روی تختم دراز کشیده بود، با حالتی چنان طبیعی که هیچ هنری نمیتوانست او را چنان بنمایاند، مرا به یاد شاخههای بلند شکوفهزدهای میانداخت که آنجا قرار گرفته بودند؛ او هم به نوعی همان بود: استعداد رؤیابافیای را که فقط در نبود او پیدا میکردم، در چنین لحظاتی با حضورش نیز به دست میآوردم، گویی که او با به خواب رفتنش تبدیل به گیاهی میشد. به این شکل خواب او تا حدود زیادی امکان عشق را درک میکرد: من فقط میتوانستم به او فکر کنم، اما دلم برایش تنگ میشد، من مالک او نبودم؛ وقتی حضور داشت با او صحبت میکردم، اما از خود من آنقدری غایب بود که نتوانم به او فکر کنم؛ وقتی خواب بود دیگر مجبور نبودم حرف بزنم، میدانستم که دیگر به من نگاه نمیکند و دیگر نیازی نیست که در لایهٔ بیرونی خودم زندگی کنم.
آلبرتین با بستن چشمهایش و از دست دادن هوشیاریاش شخصیتهای مختلف انسانی را یکی پس از دیگری از تن به در میکرد، شخصیتهایی که از روزی که برای اولین بار با او آشنا شدم مرا با آنها فریفته بود