زنهایی که با شلاق چند شاخه گوشتشان شکافته شده بود و به استخوان رسیده بود. بدنهایی که زنده یا مرده روی توده هیزم کباب شده بودند. پاهایی که بریده شده بودند تا فرار نکنند و دستهایی که قطع شده بودند تا دیگر ندزدند. پسرها و دخترهای کوچکتر از این را دیده بود که کتک خورده بودند و کاری نکرده بودند. امشب دوباره آن احساس قلبش را پرکرد و عنانش را به دست گرفت و پیش از آنکه بخش بردهٔ وجودش بخش انسان وجود او را مهار کند، بدنش را چون سپری بر روی بدن پسرک خم کرد. عصا را در دستهایش مثل شکارچی که مار بگیرد، گرفته بود و تزیینات رویش را میدید. گرگ نقرهای دندانهای نقرهاییش را نشان میداد. عصا از دستش در آمد و روی سرش دوباره فرود آمد. این بار دندانهای نقرهای چشمهایش را پاره کردند و خونش روی خاک پاشیده شد.