میخواهم تا آنجا که در توان آدمی مثل من است فراموشت کنم. تو را. چشمهایت را. موهایت را که مدام از زیر روسریات میریزند توی صورتت. دستهایت را که با آن انگشتری نگین سبز و ساعت فانتزی صفحهبزرگ دخترانه دلم را آشوب میکنند. خُب، من خستهام. خسته شدهام. از عاشقیت و دوست داشتنهای شدید. من واهمهای ندارم از اینکه هزاربار اعتراف کنم در برابر معصومیت سپید و روشنی مثل زن، درمانده میشوم. میخواهم برای اولینبار چیزی را که دارد توی دلم متولد میشود و هنوز جنین کوچکی است (جنین کوچکی است؟) سقط کنم. اتفاق تو نباید میافتاد و حالا که افتاده است من باید خودم را عادت بدهم به فراموش کردن آن.