ناگهان چشمم به تابلوی بالای پیشخوان خورد که نوشته بود: لطفاً برای سفارش تشریف بیاورید. عذر من را بپذیرید.
چه مسخره!!! حتی در این حد به مشتری ارزش قائل نیستند که برای گرفتن سفارش خود را بهزحمت بندازند! حتماً مد جدید کافهها این است! با اکراه مِنو را برداشتم و نگاه کردم، جملهای نظرم را به خودش جلب کرد. «هر پنج صفحه مطالعه کتاب، هزار تومان تخفیف» ناخودآگاه خندهام گرفت.
هرکسی میتواند ادعای خواندن فلان صفحه کتاب کند و نیز تخفیف هم بگیرد. صاحب اینجا یا خیلی سرخوش است یا برای خودنمایی دست به این کار زده است.
تعلل بیفایده است، برای سفارش باید خودم همت کنم، هوس کاپوچینوی داغکردهام، سمت پیشخوان رفتم، انتهای آن به یک آشپزخانه مارسید که تقریباً قسمتی از آن دیده میشد، زنگ روی پیشخوان را نواختم و منتظر ماندم.
عود همچنان میسوخت و خاک آن روی عود سوز میریخت! در همین حین مرد میانسالی لنگانلنگان از آشپزخانه بیرون آمد. او تقریباً چهلوشش یا هفتساله