درحالیکه دو چمدان و یک کیف پُر از بطری را در صندوقعقب ماشین میگذاشت، با بیتفاوتی اشکهای دخترش را پاک کرد و به او قول داد که بهزودی برگردد. فالک نمیدانست دقیقاً چند سال گذشت تا الی دست از باورکردنِ حرفهای مادرش برداشت. فکر میکرد بخشی از وجودِ الی تا زمانیکه زنده بود، مادرش را باور کرده بود.