سوار شدیم، راه افتادیم و بین راه یکی از پاسدارها گفت: "کلاماله، تو دیگه برای چی اومدی؟ اصلاً میدونی کردها چقدر تنومند و پُرزورند؟ میدونی اونا یه شلوار دارن که میتونن تو رو تو جیب شلوارشون بزارن؟" گفتم: "من این چیزا سرم نمیشه. منم مثل شما رزمندهام و میرم با دشمن بجنگم. حالا این دشمن هر چقدر هم سنبهاش پُرزور باشه برام مهم نیست. من فقط میخوام به وظیفهٔ خودم عمل کنم."