مینواخت و زمزمه میکرد و میخواند.
- آراز... آرازجان... آراز. سلطان آراز... قان آراز... .
نام سردار آرازخان را پشت هم تکرار میکرد؛ سلطانی که در جنگ با روسها جان داد تا روستای فیروزه به غرامت گرفته نشود. بعد از او زن و خواهرش هم جان دادند. مثل خیلی از فیروزهایهای دیگر که جنگیدند و کشته شدند. مثل روستای فیروزه که کشته شد.