در زمان اوج درگیریها، به سمت نیروهای این لشکر رفتم. میخواستم حاجمحمد کوثری را ببینم که در راه، به شخصی برخوردم کردم که چهرهاش برایم آشنا بود. انگار او را قبلاً جایی دیده بودم، اما هر قدر به مغزم فشار آوردم، نشناختمش. گویی او شبیه کسی بود! تیربار روی دوشش و قطار فشنگ به دور کمر و کتف او بسته شده بود. لبخند به لب داشت. با دیدن من که چند نفر بیسیمچی دورم میچرخیدند، احتمال داد کارهای باشم. سلام کرد و جوابش را دادم. از یکی از بچههای لشکر، سراغ حاجمحمد کوثری را گرفتم. نشانیاش را به من داد. پیدایش کردم و ناخودآگاه از او پرسیدم: «حاجمحمد، این چهره خندون کیه؟ چهرهش برام خیلی آشناست؟»
گفت: «پسر آقای (آیتالله) خامنهای، رئیسجمهوره! اسمش آقامجتبی ست.»