از زمانی که کودکی بیش نبودیم پدرم پیوسته این عبارت را که «دنیا به مثل یک آینه» است را در گوش من و خواهرم زمزمه کرده و در عین حال از ما میخواست که با تکرار کردن این عبارت آن را ملکه ذهنمان سازیم. واقعیت این است که اگرچه من در آن زمان متوجه منظور عبارت فوق نمیشدم با این همه خواسته پدرم را اجابت میکردم تا اینکه یک روز پدرم مرا در برابر یک آینه گرفته و از من خواست که در برابر آن لبخند بزنم که حاصل این کارم مواجهه با دخترکی خندان در توی آینه بود. پس از اینکار پدرم از من خواست که به جای تبسم در برابر آینه با حالتی خشمگین و برآشفته ظاهر شوم که آینه نیز در یک چشم برهم زدن همین حالت را به سوی من بازتاب داد. پس از انجام این عمل، پدرم روی به من کرده و گفت که آیا اکنون متوجه منظورش از عبارت فوق شدهام؟ پاسخم به این سئوال پدرم یک «بلهی محکم و طنینانداز» بود.