نگاهی طولانی به من انداخت.
"دوستت دارم امیلین. قبل از اینکه حتی بدونم یعنی چی."
"من هم دوستت دارم جیس ... تا همیشه دوستت دارم."
مستقیم به چشمانم نگاه میکرد. "قسم بخور که دوستم داری و به من اعتماد داری."
این حس برایم آنقدر آشنا بود که اسمم. "جیس ..." آب دهانم را قورت دادم و چشمانم پر از اشک شد. "به خدا به جون تو و خودم قسم میخورم که دوستت دارم و بهت اعتماد دارم."
و تا ابد دوستش خواهم داشت.
این بزرگترین قولی بود که تا به حال داده بودم.