من در این زندگی هیچ سهمی نداشتم. فقط میتوانستم ناظر و شاهد باشم و حرفی نزنم و سوتی ندهم که خدای ناکرده من را حذف نکنند، تا مردم فکر کنند من خوشبختم. این ازدواج نبود این مثل یک خودکشی روانی بود که من بیرحمانه در حق خودم و روحم انجام میدادم. متاسفانه اعتماد به نفسم به حدی پایین بود که به خرده نانی دلم را خوش کرده بودم و جلوی دیگران وانمود میکردم چقدر خوشبختم؛ ولی نبودم.