نخند بر من پرسوز، ای ستارهٔ قطبی
تو التهاب چه دانی که روشنایی سردی؟
من آن شرارهٔ سوزان قلب گرم زمینم
تو آن ستارهٔ آسودهٔ سپهرنوردی
چه سود آنهمه زیبایی خموش فسونگر
اگر نداری سوزی، وگر نداری دردی؟
چه ارزشی بُوَد آن زندگانی ابدی را
اگر که نیست امیدی، وگرکه نیست نبردی؟
نمیدهم به تو یک لحظه عمر کوته خود را
هزار قرن اگر زندگی کنی و بگردی.
متاب بر من بی تاب، ای ستارهٔ قطبی
که من شرارهٔ گرمم،
تو روشنایی سردی