ماجرای نیمروز، داستان یک مرد در برابر یک شهر است؛ نمای باز پیش از مواجههی ویل با داروُدستهی فرانک که کلانتر را یکهوُتنها نشان میدهد، تأکیدی مضاعف بر این تکافتادگی است. سؤالی که شاید در پایان به ذهن تماشاگر خطور کند، این است: مردمی که بهراحتی آب خوردن افتخارآفرینی گذشتهی قهرمان شهرشان را از روی ترس و عافیتطلبی اینچنین لجنمال میکنند، ارزش آنهمه ازخودگذشتگی ویل را داشتهاند؟... بیاعتنایی کلانتر به مردم شهر طی فصل پایانی، قطرهْ آبی است بر آتش کینهای که از این جماعت قدرنشناس به دل گرفتهایم