آقای پَپَر گفت: «مرغابی عاشق آبه. خوشحالم که بهشون خوش گذشته.»
همان موقع، از جایی دوروبر دریاچه صدای شلیکی به گوش رسید. بنگ!
یک دفعه شروع کردم به قرمز شدن ...
بعد دیدم تمام تنم داغ میشود ...
بعد نوک انگشتم شروع کرد به گِزگِز کردن. احساس کردم تمام وجودم دارد گُر میگیرد و نیرومند میشود ...
از خانهٔ آنها زدم بیرون و با سرعت تمام دویدم طرف دریاچه.
آقای پَپَر گفت: «آهای! چه خبره؟ کجا میری؟»
بلند گفتم: «میرم سراغ خونوادهٔ کوپر.»
«برای چی؟»
گفتم: «بعداً میبینی! امشب نوبت اوناس که نوک درخت بخوابن!»