البرز ریزش کند
خزر تا میزهای فرحزاد بخزد
بر ساحل دستانِ هم شناور شویم
بر مرزهای ناشناسی هم...
مثل افتادن پیانویی از پنجرهٔ طبقهٔ چهار
و ریزش یکریز کلمه
و دستمالهای قرمز از گریه
و رویش یکریز شاخهها
تا جنگل تنهاییمان
البرز بریزد در دلم
و دنبال جنازهٔ دفنشده
تکهتکهٔ گذشتهام را بیرون بکشیم
پرندهٔ بیطاقتی شوم
که میخواهد از دستهای تو بپرد
و نمیداند
آسمان بعدی سفیدی چشمهای توست