بعضی خُردهریزها را آدم میفرستد آن تهِ تهِ انباری
چیزهایی که نمیشود دور انداخت
به کار زندگی روزمره هم نمیآید...
... تا چه پیش آید و شنبهای به نوروز بیفتد که این خُردهریزها لازم بشود؛ اغلب هم از سر ناچاری و اجبار. در این چهارشنبهٔ کسلکنندهٔ بیجان و روح که انگار از صبح هیچی سرجای خودش نبود و هیچطور نمیشد قبول کرد که امروز هم مثل چهارشنبههای قبل از گم شدن نوید و رفتن ضمیر و المشنگهٔ دیروز است، دکتر انگار هل داده شده بود آن ته، لابهلای خُردهریزها. صبح، خانوادهٔ تیبو را موقتاً کنار گذاشته و زن دکتر شریعتی را به تصادف و بخت، چشمبسته از کتابخانهٔ پاتوق بیرون کشیده بود تا تنوعی باشد؛ نشسته پشت میزِ کنارِ پنجره، رو به خانهٔ آذر.