به من گفت: «بشین خستگی پاهات دربره عزیزم. پس گفتی میخوای با مرکز روحانیات ارتباط بگیری.»
«بله، میخوام فرکانسم بره بالا، پرواز کنم، طیالارض کنم، غیب بشم. علم غیب هم میخوام پیدا کنم، البته در همین حد که بتونم اعداد تصادفی لاتاری نیویورک رو از قبل بدونم، نه بیشتر.»
پرسید: «شغلت چیه؟» که برای فردی با آن میزان علم غیب سؤال عجیبی بود.
پاسخ دادم: «توی یه موزهٔ مجسمههای مومی نگهبان شبم، اما اونقدر که فکر میکنید کار ارضاکنندهای نیست.»