حاج احمد آرام دستش را بالا آورد و به انتهای افق اشاره کرد. گفت: «بسیجی، آنجا انتهای افق است. من و تو باید پرچم خود را در آنجا، در انتهای زمین، برافرازیم. هر وقت پرچم را در آنجا زدی زمین، آن وقت بگیر و راحت بخواب.»
mohammad hosein moti
۵
حاج احمد آرام دستش را بالا آورد و به انتهای افق اشاره کرد. گفت: «بسیجی، آنجا انتهای افق است. من و تو باید پرچم خود را در آنجا، در انتهای زمین، برافرازیم. هر وقت پرچم را در آنجا زدی زمین، آن وقت بگیر و راحت بخواب.»
Ati
۳
در روز پانزدهم شهریور ۱۳۵۷ درحالیکه مشغول تکثیر اعلامیه علیه رژیم بود، دستگیرش کردند. او و دو تن از دوستانش تحویل ساواک شدند. احمد می دانست که دوستانش متأهل و دارای زن و بچه هستند. پس مسئولیت کارها را به عهده گرفت تا جرم دوستانش سبکتر شود.
به این ترتیب، مرد داستان ما به زندان افتاد و خود را آماده پذیرایی از شکنجه های ساواک کرد.
کاربر ۱۵۴۶۲۲۱
۰
دلش میخواست که در تهران می بود. از رادیو شنیده بود که تمام ایران آزادی خرمشهر را جشن گرفته اند. چه می شد که او هم در جشن مردم شرکت می کرد؟ و بعد از ذهنش گذشت که اگر در جشن مردم حضور داشت، در خرمشهر نبود. شهری که از بعدازظهر دیگر نامش «خونین شهر نبود. شهر آزاد شده بود، آزاد و رها.