رو به یکی از نیروهایش گفت: «امروز چه روزیست؟ دل من بدجوری آشوب است!»
ـ مگر نمیدانید؟ امروز عاشورا است!
اشک چشمان محمد را پر کرد. به یاد دوستان شهیدش افتاد؛ به یاد امام حسین (ع) که در چنین روزی و در چنین ساعتی آخرین نمازش را خوانده؛ آنهم زیر باران تیر. مثل امروز که نیروهای او زیر آتش ضدانقلاب بودند. رو به یکی از نیروهایش کرد و گفت: «به بچه ها بگو جمع شوند. میخواهیم عزاداری کنیم.»
او لبخندی زد و گفت: «چه میگویید؟ اینجا و عزاداری؟! سرمان را میآوریم بالا، میزنندمان. چطور جمع شویم؟ مگر خود شما تجمع بیشتر از سه نفر را ممنوع نکردهاید!»
ـ برای عزاداری امام حسین (ع) فرق میکند.