سمندریان رفت، اما دفتر خاطرات و یادداشتهایش به یادگار مانده است؛ و من با مطالب دلنشین او همنشین شده، خلوت میکنم. انگار خود اوست که در کنارم نشسته و میخواند:
هو المستعان و به نستعین
زمین آبستن حادثهای شگرف و زمان در انتظار طلوعی دیگر است. خفاشان شبپرست مضطربانه انفجار عظیمی را در انتظارند. در دفتر تاریخ فصلی نوین گشوده خواهد شد. آخرین پایههای کاخ ستمگران به لرزه در افتاده و سقف بیداد در حال ریزش است. شب رو به زوال است و صبح نزدیک. منادیانِ نور کمر برسته، تیغها به کف گرفته و غزم فتحی بزرگ نمودهاند. سینههای ستبرشان صلابت کوهها را به سخره گرفته، پهن دشتِ زمین از استواری گامهایشان شرمگین، خورشید تابان در برابر رخسارشان سرافکنده و خروش رعد در مقابل غرش فریادشان به سکوت نشسته است. طوفانهای زمینی در ازای قیامشان سر در گریبان گشتهاند.