بده در راه خدا.
محمدفریدالدین از سر خشم به درویشی که کشکولش را به سوی او دراز کرده بود، نیمنگاهی انداخت و پوزخندی زد.
ـ برو درویش! خیر پیش.
درویش دستی به محاسن سپیدش کشید و چشمان نافذش را بر او دوخت.
ـ تو که حاضر نیستی ذرهای از مالت را ببخشی، چطور میخواهی جان عزیزت را واگذاری؟!
محمدفریدالدین همچنان که مینوشت، به سردی گفت: «همانطور که تو.»
درویش با نگاهی شعلهور به او خیره ماند.
ـ من؟! پس نگاه کن: «من اینطور جان میدهم. آیا تو هم؟!»