جملات زیبا از متن کتاب جاده جنگ - جلد۱ | طاقچه
تصویر جلد کتاب جاده جنگ - جلد۱
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب جاده جنگ - جلد۱

۴.۷(از ۲۶ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
منصور انوری

۶۱۶,۰۰۰

۵۰٪

قیمت:

۳۰۸,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

مردم در بحبوحه جنگ زود بزرگ می‌شوند.
mohamad
۱۰
شگفتا! گاه تسلیم محض شدن، چه آرامشی دارد!
mohamad
۸
اما ظاهراً انسان توانایی‌هایی دارد که فقط در مواقع خاص و حساس بروز می‌کند.
mohamad
۶
کامیون‌ها، برخلاف خودروهای حامل افسران اسیر، پوشش برزنتی داشتند و درون آن‌ها از دید مردم پنهان بود. به نظر نمی‌رسید روس‌ها برای ملاحظه مردم کامیو‌‌ن‌ها را پوشانده و مهر و موم کرده باشند. چون، در مدت حدود یک ماه حضور خود، به چشم خود دیده بودند که هیچ نیروی مقاوم و مزاحمی بر سر راه و اعمال آن‌ها وجود ندارد. به لحاظ باارزش بودن محموله و برای سلامت حمل و نقل آن اقدام به پوشش کامیونها و مهر و موم آن کرده بودند. مردمی که در مسیر تردد خود آن‌ها را می‌دیدند، اصلاً نمی‌دانستند که انبار غله شهر به غارت رفته است و خیلی زود طعم تلخ گرسنگی و قحطی نان را خواهند چشید.
davidmohammad98
۶
«اینجا کجاست؟» ـ یک کلبه‌باغی. ـ چی توی اون کلبه هست؟ ـ خاطرات کودکی‌م! و زمان به قهقرا رفت.
n re
۴
نظامیگری، با آن زرق و برقی که در یونیفورم‌های تقلیدشده از افسران آلمانی وجود داشت، برای خیلی از جوان‌ها در حد رؤیا بود، بزرگ‌ترها چندان تمایلی به آن نشان نمی‌دادند. چون پوشیدن یونیفورم، گذشته از جذبه ظاهری، مفهوم جنگ و کشتار و مرگ را نیز یدک می‌کشید و این واژه‌ها با امیال پدران و مادران هم‌خوان نبود.
n re
۴
گفتم: “نالوطی ما مثلاً قول مردونه دادیم.” زیر خنده زد و گفت: “مرد اگه دیدی از ما به اون سلام
n re
۳
سحرگاه سوم شهریور ۱۳۲۰، ایران مانند طعمه‌ای بود که گرداگردش ده‌ها هزار چشم در تاریک‌روشنی صبحگاهی می‌درخشید.
n re
۳
«اگه خواست و لطف خداوند تبارک و تعالی نبود، این کار محال بود.»
n re
۳
گاه تسلیم محض شدن، چه آرامشی دارد!
mh.mirvakili
۳
«به نظر شما کسی که پای‌بند اصول و قوانین باشه، اقدام به جنگ می‌کنه؟!»
کاربر ۹۰۲۰۴۷۶
۳
. این کلمه کوچک و جمع‌وجور مفهوم وسیعی دارد و بشریت از دیرباز با آن مأنوس بوده است و ثمرات تلخ آن را در طول حیات خود، روی کره خاکی، بارها چشیده‌ است و همچنان خواهد چشید.
n re
۲
رضا در حالی‌ که از او دور می‌شد، گفت: «آدم شجاع... حتی آدم احمقی مثل رادمرد، یه بار می‌میره. اما آدمای بزدل روزی هزار بار می‌میرن!»
davidmohammad98
۲
واژه‌های حمله... جنگ... شوروی... روس... بسیار دور از ذهن فوج ژاندارم بود. آن‌ها با مفاهیمی مانند گشت، مناطق مرزی و قاچاقچیان مأنوس‌تر بودند.
n re
۱
«همیشه باید یه امتیازِ به‌ظاهر مهم تقدیم حریف بکنی؛ امتیازی که طرفت رو هیجان‌زده کنه و خیال کنه خودش این سرنخ رو کشف کرده. در واقع نقطه‌ضعفی که از طرف خود حریف ارائه بشه، دیگه اعتباری نداره. یک کانال سوخته و بن‌بسته. ما فرصت زیادی داریم تا با دوست جدیدمون بازی کنیم!»
davidmohammad98
۱
تمام زور اعلی‌حضرت برای کشیدن چادر از سرِ زنا و قیچی کردن قبای مردا به کار رفت. حالا روسا و انگلسیا دُم خودش رو قیچی می‌کنن. تُف به این بی‌غیرتی‌!
لـابـه‌لای سـطـور📚
۱
سربازی که تفنگش رو بندازه و جونش رو درببره، فقط یه فاتحه کم داره... هرچند حیف فاتحه‌ برای این جور آدما!
لـابـه‌لای سـطـور📚
۱
مبادا توی دل نوجوانامون رو به دست خودمون خالی کنیم! این مملکت صاحب داره سید!»
لـابـه‌لای سـطـور📚
۱
در آن هنگام مشاعرشان درست کار نمی‌کرد. وحشتناک‌ترین حادثه عمرشان چنان سریع و ناگهانی رخ داده بود که مجال به کار انداختن اذهان ساده خود را نیافته بودند.
n re
۰
لحظه‌ای بی‌حرکت می‌ماند و سپس دست و پایش مانند بدن یک مصروع متشنج می‌شد. صدایی از حلقومش خارج می‌شد، که کلیدری، همسایه دکان‌دارش، آن را به ناله توله‌سگ‌های گرسنه تشبیه کرده بود!
سیدمحمدمهدی احمدی
۰
توی این جنگ، خیلی از کشورا اشغال شدن! خیلیا هم مردن؛ چه با گناه و چه بی‌گناه!»
کاربر ۹۰۲۰۴۷۶
۰
سرهنگ،‌ با دیدن زرق و برق افسران سوار، با لحن کنایه‌آمیزی، سروانِ فرمانده سواران را مخاطب قرار داد و گفت: «سروان، عروسی تشریف می‌برین یا به جشنی دعوت شدین؟! این کارناوال چیه که راه انداختین؟!» سروان، با غرور و تبختری که به سرهنگِ خشن برمی‌خورد، پاسخ داد: «جناب سرهنگ، ما باید همیشه ظاهر خودمون رو حفظ کنیم... این ‌طوری، هم روی دوست تأثیر می‌ذاریم، هم روی دشمن!» سرهنگ با لحن زننده‌ای گفت: «تو می‌خوای با این شیش تا یابوی بَزَک‌کرده روی روسا تأثیر بذاری که دارن با ارتشی مثل ارتش آلمان می‌جنگن؟! پیاده شو و مثل ما قدمِ آهسته بردار! محض اطلاع جناب‌عالی باید بگم که ما و شما نه به جشن یا مذاکره یا معارفه که به اسارت می‌ریم!»
لـابـه‌لای سـطـور📚
۰
در همین هنگام، نیروهای مسلسل به دست روسی ظاهر شدند و آن‌ها را به محاصره خود درآوردند. سرهنگ خنده تلخی سر داد و گفت: «قطعاً این ‌طوره سروان! چشمای بَزَک‌کرده‌ات رو باز کن مردَک! این هم از تأثیری که روی دشمن گذاشتی... هه‌... هه... هه...»
لـابـه‌لای سـطـور📚
۰
محمدکیهان پوزخندی زد و گفت: «مشتی، خودت که می‌بینی! ببین... کافه‌ت رو نگاه کن! مشتریات رو ببین! هیچی نمی‌گن، اما تو دلشون خالی شده. نمی‌دونن قسم حضرت عباس اینا رو باور کنن یا دم خروسی رو که از زیر شنل شاهانه بیرون زده! مگه اون یکی قسم نخورد؟ مگه سر و پا برهنه، توی میدون ارگ، عزاداری نمی‌کرد؟ مگه کاه به سرش نمی‌پاشید؟ اون قسمش! دم خروسشون هم که تو دیدی. ندیدی؟ سید اولاد رسول رو با دهن روزه خفه کرد... حوزه علمیه قم... مدرسه فیضیه... مسجد گوهرشاد... چادر از سر زنا کشید... لباس علما رو از تنشون کند... نَکند مشتی؟!»
لـابـه‌لای سـطـور📚
۰
محمدکیهان زمزمه‌وار گفت: «بدتر از پدرش نباشه، بهتر نیست مشتی!» مش ‌عباس هاج و واج نگاهش کرد. در نگاهش، ضمن باور محمدکیهان، این سؤال موج می‌زد که «آخر به چه دلیل؟!» محمدکیهان گفت: «اجنبی شاهی رو بهش بخشید. خیال می‌کنی روس و انگلیس بیخودی گذاشتن تاج رو سرش بذاره؟»
لـابـه‌لای سـطـور📚
۰
قدرتمندی، تنها، در داشتن زور بازو و اسب تیزتک و نقدینه دفن‌شده در جای امن نیست؛ به خیلی چیزای دیگه وابسته‌ست!»
کاربر ۹۰۲۰۴۷۶
۰
بعد با انگشت به سرش اشاره کرد و گفت: «اینجا باید درست کار کنه... مثل ساعت!» دست تیمور آهسته به سینه‌اش متمایل شد و با انگشت اشاره قلبش را نشانه رفت. لحن تیمور با پوزخندی آمیخته شد. ـ و اینجا باید دست از حماقتش برداره!
کاربر ۹۰۲۰۴۷۶
۰
انفجار پل کلپین نام مرگان را بار دیگر سر زبان‌ها انداخت.
کاربر ۹۰۲۰۴۷۶
۰