اندیشید به سبب متحرک بودنمان و چون ناگزیر نبودهایم بعدا ماندگار شویم تا به مجازات برسیم هرگز از پایان واقعی چیزیآگاه نشدهایم. نزدیک روستایی و خانوادهاش میماندی. شب میآمدی و با آنها شام میخوردی. روز پنهان میشدی و شب دیگر رفته بودی. کارت را انجام میدادی و میرفتی. بار دیگر که به آنجا قدم میگذاشتی میشنیدی که آنها کشته شدهاند. به همین سادگی.