جملات زیبا از متن کتاب اگر بابا بمیرد | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب اگر بابا بمیردsubscriptionAvailable

کتاب اگر بابا بمیرد

۴.۲(از ۲۶ رأی)
نوع کتاب
پدیدآورندگان:
محمدرضا سرشار
categoryدسته‌بندی:
رمان،داستان ایرانی

قیمت:

۴۴,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

خانۀ برجعلی‌اینها، دیوار به دیوار خانۀ ما بود. او،‌ بهترین دوست و همکلاسی‌ام بود. هر چه داشتیم، مال هر دویمان بود. حتی غصه‌ها و خوشیهایمان را هم،‌ با هم قسمت می‌کردیم.
محمدجوادم
۱
آدمی است دیگر؛ گاهی خوش، گاهی ناخوش.
محمدجوادم
۱
بعد سر به آسمان بلند کردم و از ته دل گفتم:‌ ای خدا! خودت شفایش بده! حالا که دست ما از همه‌جا کوتاه است. برجعلی گفت:‌ تو هم که مثل آدمهای راحت‌طلب فکر می‌کنی! مگر یادت رفته آقا معلم چه می‌گفت؟ گفتم: دربارۀ چه؟ گفت: دربارۀ دعا! گفتم:‌ نه. چیزی یادم نمی‌آید. برجعلی گفت:‌ آقا معلم می‌گفت: «خدا هیچ کاری را اَلَکی‌اَلَکی جور نمی‌کند.‌ هر کاری را با وسیله و اسبابش درست می‌کند. برای همین، اولاً نباید توقع زیادی و غیرممکن از خدا داشته باشیم؛ و منتظر باشیم خداوند برای ما یکی معجزه کند. ثانیاً، اگر دعا می‌کنیم، باید همراه دعایمان، عمل هم باشد.»
محمدجوادم
۱
برجعلی گفت: معلوم است دیگر! تو باید فکرت را به کار بیندازی و راه‌حلی پیدا کنی. بعد، برای رسیدن به نتیجه، دست به کار شوی. آن وقت، اگر از خدا بخواهی کمکت کند،‌ معلوم است که می‌کند.
محمدجوادم
۱
دیگر نه سرما را حس می‌کردم و نه ترس را. فکر نزدیک شدن به خانه، جانم را داغ کرده بود.
محمدجوادم
۱
وقتی قضیه را برایش تعریف کردیم،‌ با همدردی سری تکان داد و گفت: بپرید بالا! خدا برایتان رساند.
محمدجوادم
۰
جلو درِ گاراژ، رجب، جیپش را نگه داشته بود و با موتور آن ور می‌رفت. مثل اینکه دنیا را به ما دادند.
محمدجوادم
۰
سکوت، سرما، تاریکی و خلوتی، خستگی، و صدای یکنواخت حرکت جیپ، حالت خاصی ایجاد کرده بود،‌ که خودبه‌خود، انسان را در فکرهای عمیق فرو می‌برد...
محمدجوادم
۰
سوز سردی می‌وزید.‌ اما راه رفتن، گرممان می‌کرد. قِرِچ‌قِرِچ فشرده شدن برفها زیر پایمان و هِنّ‌وهِنّ نَفَس‌نَفَس زدن‌های مشهدی قاسم، تنها صدایی بود که به گوش می‌رسید. ناگهانْ زوزۀ گرگی، سکوت را شکست.
محمدجوادم
۰
یکدفعه حس کردم یک سیاهی، در ده قدمی‌مان، در حال حرکت است. ایستادم و با وحشتْ به برجعلی گفتم: ببین آن سیاهی چیست؟ گرگ نیست؟ برجعلی هم ایستاد. مدتی دقیق شد، و گفت: نه بابا! خیالاتی شده‌ای. گفتم:‌ ولی خوب نگاه کن. دارد حرکت می‌کند! چند قدم که جلوتر رفتیم، همه‌چیز معلوم شد:‌ سیاهی، کلوخی بود که برفهای رویش آب شده بود.
محمدجوادم
۰