وقتی یکی از پاسدارها به اسم رفیع مخوفی اصل مرا دید، گفت: «سید! دعای تو قبول میشود. از خدا بخواه در همین عملیات شهید بشوم.» به شوخی گفتم: «از خدا میخواهم به تو صد سال عمر بدهد.» از دستم ناراحت شد و گفت: «تو چه جور دوستی هستی. به شهادت من حسودیات میشود.» برای آن حرف سه روز با من صحبت نکرد.