یوستوس بدون فکر کردن به پیامد این کار، دستههای اسکناس را یکی پس از دیگری از کیسه بیرون کشید و زیر ورقهای فلزی مخفی کرد که هنگام انفجار از دیوار اتاقک جدا شده بود.
وقتی او دوباره در کیسه را میبست، دوستانش وارد اتاقک شدند.
پیتر وحشتزده و پچپچکنان پرسید: «چهکار میکنی؟» یوستوس سرش را تکان داد و انگشت سبابهاش را روی لبش گذاشت.