پروفسور بچهها را به صرف چای و شیرینی دعوت کرد و گفت: «امروز آزمایشگاه تعطیل. باید از خواهرزادهام پذیرایی کنم. همراه من بیایین!» و در بزرگ و کشویی آزمایشگاه را پشتسرش بست و قفل کرد. در این فاصله، خورشید در افق کاملاً پایین رفته بود و کمکم شب میشد. اولین ستارهها در آسمان صاف و خالی از ابر چشمک میزدند.
پروفسور توضیح داد: «امشب شب خوبی برای تماشای آسمان است.»
لحظهای بعد همگی داخل خانه دور میزی نشسته و مشغول خوردن و نوشیدن بودند.