از اینرو نیکلاس جوان را گروهی از لَلهها تربیت کردند و بعد به مدرسهٔ درنفورد در دورسِت تحویل داده شد؛ مکانی با سنّت خشونت افراطی، حتی با استانداردهای مدارس ابتدایی بریتانیا: هر صبح بچهها را وامیداشتند برهنه داخل یک استخر آب سرد بروند، آنهم برای لذّت بردن مدیر؛ مدیری که همسرش دوست داشت عصرها، درحالیکه پاهایش را روی پشت دو پسربچه گذاشته بود و پسر سومی هم کف پایش را قلقلک میداد، با صدای بلند ادبیات اصلاحگر بخواند. از میوهٔ تازه خبری نبود، دستشوییها در نداشتند و هیچ محدودیّتی برای قلدربازی و هیچ امکانی هم برای فرار وجود نداشت.