بيشتر شبيه باشگاههايي بود که در اوايل دوران کاريم مربي آنها بودم، نه باشگاهي که سوداي جهاني شدن در سر داشت. براي برگزاري مسابقهاي به خانه حريف ميرفتيم و روز پنجشنبه مدير اجرايي ميپرسيد براي شنبه شب چه غذايي ميخواهيم: «سالامون يا مرغ؟»
-چي؟ الان داري اينو ازم ميپرسي؟ مگه هنوز برنامهريزي نشده؟
باشگاه حتي رستوران هم نداشت. بازيکنان نيم ساعت قبل از تمرين ميآمدند و بلافاصله بعد از آن باشگاه را ترک ميکردند.
نياز بود سازماندهي و شرايطي ايجاد کنم که به ساختن ذهنيت پيروز که همه باشگاههاي بزرگ داراي آن هستند کمک کند. بازيکنان بايد به اين درک ميرسيدند که عضوي از باشگاهي بزرگاند، مانند شرايطي که در ميلان داشتيم، اما اينجا اين فرآيند را بايد بسيار آرام و نرم پيش ميبردم. با بازيکنان دربارهي آنچه قرار بود انجام دهيم حرف زدم و روز به روز براي ارتقاي فرهنگ باشگاه تلاش کرديم. رستوران کوچکي کنار زمين تمرين درست کرديم تا بازيکنان بتوانند صبحانه و نهار را آنجا بخورند، تا به اين ترتيب زمان بيشتري را کنار هم باشند و روحيهي تيمي در آنها تقويت شود. هيچکدام از اينها را تحميل نکرديم. فقط کارها را سر و سامان داديم و فضايي دوستانه ايجاد کرديم تا خودشان مايل باشند بمانند