جملات زیبا از متن کتاب قصه کاهو | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب قصه کاهوsubscriptionAvailable

کتاب قصه کاهو

۳.۳(از ۴ رأی)
نوع کتاب
publisherانتشارات:
نشر گویا
categoryدسته‌بندی:
رمان،داستان خارجی

قیمت:

۱۰۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

تو دنیا بعضی چیزها هست که ندونستن‌شون بهتره.»
k.hashemzade
۳
«لازم نیست خودت رو مجبور کنی کسی رو که دوست نداری، دوست داشته باشی. حرکت احساسات مثل وزش باد می‌مونه، بذار هر جور می‌خواد بوزه. ولی اگه این موضوع روی شونه‌هات سنگینی می‌کنه، باید بذاریش زمین.
k.hashemzade
۲
لزوماً فقط یک حقیقت وجود ندارد. گاهی حقیقت جنبه‌های گوناگونی دارد. با تغییر زاویهٔ دید، شکل حقیقت هم عوض می‌شود.
k.hashemzade
۱
ولی واقعاً ایدهٔ این داستان از کجا به ذهنت رسید؟» کاهو جواب داد: «از یه جای تاریک و عمیق.»
سُهاد
۱
هر حرفی را می‌شود با هزار شکل گفت، همه‌چیز بستگی دارد به این‌که آدم چطور بیانش کند.
k.hashemzade
۰
دلیل این‌که نتوانسته بود این کار را بکند، یکی حیرت محض بود و دیگری کنجکاوی. البته که عصبانی شده بود؛ مگر امکان داشت نشود؟ ولی فراتر از خشم دلش می‌خواست بداند: «این مرد واقعاً چی می‌خواد به من بگه؟ یعنی من واقعاً تا این حد زشتم؟ آیا این ماجرا ادامه‌ای هم داره؟»
سُهاد
۰
کاهو از آن‌سوی میز، بدون این‌که چیزی بگوید همین‌طوری به صورت مرد زل زده بود. دست‌هایش به دستمال‌سفرهٔ روی زانوهایش محکم چنگ زده بودند. مرد گفت: «فکر کنم به‌خاطر اینه که نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم. می‌خواستم بدونم زن بدقیافه‌ای مثل تو توی زندگی روزمره‌اش به چه چیزهایی فکر می‌کنه و این‌که زشت‌بودن چه تأثیری روی زندگی‌اش گذاشته؛ احتمالاً فقط می‌خواستم این‌ها رو بفهمم.» کاهو با خودش فکر کرد: «حالا کنجکاویت برطرف شد؟» البته که این را به زبان نیاورد.
سُهاد
۰
کمی تردید کرد و گفت: «خب... چی بگم، شنیده‌ام که خیلی باهوشه و کارش رو هم خوب بلده، ولی شاید اخلاقش یه‌خرده عجیب باشه؛ البته فرصت نکردم از دوستم بپرسم کجای اخلاقش عجیبه. خلاصه که نمی‌خواستم قبل از دیدنش پیش‌داوری کنی، برای همین چیزی نگفتم.» کاهو ناخودآگاه حرف او را تکرار کرد: «شاید اخلاقش یه‌خرده عجیب باشه.» و بعد از پشت تلفن با تعجب کمی سرش را چپ و راست کرد. مگر می‌شد چنین چیزی را با عبارت «یه‌خرده عجیب» ماست‌مالی کرد؟
سُهاد
۰
کاهو همچنان پاسخ نمی‌داد و فقط ساکت به صورت او نگاه می‌کرد. ساهارا گفت: «راستش برای همین، برای این‌که قبول کردی دوباره من رو ببینی خیلی تعجب کردم. درعین‌حال که ممنونم، ولی خیلی غیرمنتظره بود. بعد از اون رفتار بی‌ادبانهٔ من، باز هم حاضر شدی من رو ببینی. نه، رفتارم بی‌ادبی معمولی نبود؛ از هر لحاظ نگاه کنی، زیر پا گذاشتن غرور یه زن توهین غیرقابل‌بخششیه. بیشتر زن‌ها اگه اون حرف‌ها رو می‌شنیدن، دیگه عمراً ظاهر نمی‌شدن با من قرار بزارن. خب، البته حق هم داشتن.»
سُهاد
۰
کاهو با لحن محکمی گفت: «فکر کنم تو بیماری. این کارها عادی نیست.» ساهارا سرش را بالا و پایین کرد و گفت: «آره، شاید همین‌طور باشه. شاید من بیمارم. ولی... نمی‌خوام توجیه کنم ها، ولی از نظر یه بیمار، دنیا بیمارتره.
سُهاد
۰
واکنش تو در برابر حرفی که بهت زدم با بقیه فرق داشت. تو با این‌که اون حرف ناراحت‌کننده رو شنیدی، نه دست‌وپات رو گم کردی، نه عصبانی شدی، نه خندیدی و به نظر هم نمی‌رسید که اون‌قدرها رنجیده باشی. تو اون حس‌های کلیشه‌ای رو راحت بروز ندادی، فقط صاف به من زل زدی، انگار داری با میکروسکوپ به یه باکتری بیماری‌زا نگاه می‌کنی. تا حالا تو تنها کسی بودی که همچین واکنشی نشون داده. من واقعاً از این بابت تحسینت می‌کنم. بعد با خودم فکر کردم، چرا این زن با شنیدن همچین حرف بدی، دلش نمی‌شکنه؟ واقعاً چرا؟ اگه چیزی باشه که بتونه واقعاً دل او رو بشکنه، اون چیز چی می‌تونه باشه؟»
سُهاد
۰
مرد گفت: «بعداً خودت می‌فهمی. شاید برات عجیب باشه، ولی اگه بحث فاصله باشه، ما از همون اولش هم خیلی از هم دور نبودیم. بلعیدن چیزی و بلعیده‌شدن توسط چیزی، دو روی یک سکه‌ان. شیر یا خط، بدهکار و بستانکار. کار دنیا این‌طوریه. هر پشتی یه رویی داره و هر رویی یه پشتی. ما احتمالاً به یه شکلی، یه جای دیگه دوباره همدیگه رو می‌بینیم. این یه چیزیه مثل تقدیر، چه دلت بخواد چه نه.»
سُهاد
۰
مرد گفته بود: «من برات یه کلاه ایمنی اضافه هم آورده‌ام.» گاهی کاهو ناخودآگاه خودش را تصور می‌کرد که پشت زین آن موتورسیکلت بی‌ام‌و نشسته است. بعد تصور می‌کرد که آن وسیلهٔ نقلیهٔ قدرتمند و سنگین ‒آن وسیلهٔ نقلیهٔ وحشی باواریایی‒ او را به کجاها می‌برد. این موتورسیکلت قرار بود او را به چه جور جاهایی ببرد؟ مرد گفته بود: «اگه بحث فاصله باشه، ما از اولش هم خیلی از هم دور نبودیم.»
سُهاد
۰
رؤیا... نه، شاید دقیقاً نشود آن را رؤیا نامید. او در آن لحظه نخوابیده بود و خواب‌آلود هم نبود، بلکه کاملاً بیدار و ذهنش هوشیار بود. نه خیالاتی شده بود، نه توهم زده بود. آن صحنه کاملاً شبیه بخشی از واقعیتی روشن بود، انگار واقعیتی بود که ماهیت آن با نیرویی خاص برای مدتی تغییر کرده است.
سُهاد
۰
در یک‌لحظه ‒احتمالاً پیش از رسیدن به ایستگاه اوساکی‒ انگار هوشیاری‌اش ناگهان از او جدا شد. هر چیزی که در اطرافش بود به‌سرعت شکلش را از دست داد و همه‌چیز به توده‌ای درهم‌وبرهم تبدیل شد. گویی ژله‌ای گرم تمام بدنش را دربرگرفته بود. آنگاه یک مورچه‌خوار بزرگ جلوی او روی پاهای عقبی‌اش بلند شد و شروع به حرف‌زدن کرد. صدایش واضح و لحنش قاطع بود. «گوش کن، تو باید اسباب‌کشی کنی و بری موساشی-ساکای. اون هم همین حالا. اون‌جا همون‌جاییه که باید باشی.»
سُهاد
۰
نکنه مغزم مشکلی پیدا کرده؟ بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه هنر کاهو تنها زندگی می‌کرد و متوجه شده بود که خیلی وقت‌ها با خودش حرف می‌زند و بابت این موضوع خیلی نگران بود. چیزهایی که در ذهنش دورادور به آن‌ها فکر می‌کرد، یا حتی گاهی اصلاً به آن‌ها فکر نمی‌کرد، ناخودآگاه از دهانش بیرون می‌پریدند. نکنه ظاهرشدن این مورچه‌خوار هم یه چیزی شبیه همین باشه؛ یک‌جور از هم گیسختگی خودآگاه؟ نکنه بعضی از جاهای مغزم داره دچار اختلال‌های عجیب‌وغریب می‌شه؟ یا شاید هم چون اولین‌باره که تنها زندگی می‌کنم، اعصابم کم‌کم داره آسیب می‌بینه.
سُهاد
۰
حرفش را خورد. وضعیت خیلی مرموز و پیچیده بود. حتی اگر با پرس‌وجوی بیشتر جوابی می‌گرفت، معلوم نبود بتواند اطلاعات جدید را هضم کند. از فکرکردن مداوم خسته شده بود. مغزش دیگر یاری نمی‌کرد.
سُهاد
۰
از بچگی به تنهایی عادت داشت و این برایش سخت نبود. تنهایی ساکت و آرامش برای او مثل یک دوست قدیمی بود.
سُهاد
۰
«چشم‌هات رو ببند.» کاهو همان کاری را که به او گفته شده بود انجام داد و چشم‌هایش را بست. بعد ناگهان به درون فضای خالی‌ای شبیه یک شکاف کشیده شد.
سُهاد
۰
همه‌چیز درهم‌وبرهم و غیرقابل‌توضیح بود. با این‌که آن اتفاق در واقعیت رخ داده بود، ولی احتمالاً آن واقعیت به سطح دیگری تعلق داشت که با واقعیت این‌جا و اکنون متفاوت بود. اگرچه نمی‌توانست سرنخی پیدا کند، ولی این حس واقعی کاهو بود. چون فکر می‌کرد به جز این احتمال دیگری وجود ندارد. خبر زخمی‌شدن صاحب مغازهٔ چاقوتیزکنی احتمالاً به گوش پلیس نمی‌رسید. زیرا در این سطح از واقعیت اصلاً چنان اتفاقی نیفتاده بود؛ کاهو این‌طور حدس می‌زد و همین‌طور هم آرزو می‌کرد.
سُهاد
۰
شاید به زبان انکار می‌کرد، ولی آیا ته دلش نسبت به همسرش تردید مبهمی نداشت؟ شاید فقط داشت تلاش می‌کرد که این تردید را نه‌فقط از دیگران، بلکه حتی از خودش هم پنهان کند و نگذارد کوچک‌ترین نشانه‌ای از آن آشکار شود.
سُهاد
۰