کاهو از آنسوی میز، بدون اینکه چیزی بگوید همینطوری به صورت مرد زل زده بود. دستهایش به دستمالسفرهٔ روی زانوهایش محکم چنگ زده بودند.
مرد گفت: «فکر کنم بهخاطر اینه که نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم. میخواستم بدونم زن بدقیافهای مثل تو توی زندگی روزمرهاش به چه چیزهایی فکر میکنه و اینکه زشتبودن چه تأثیری روی زندگیاش گذاشته؛ احتمالاً فقط میخواستم اینها رو بفهمم.»
کاهو با خودش فکر کرد: «حالا کنجکاویت برطرف شد؟» البته که این را به زبان نیاورد.