این فکر میکنم که بچهها برخلاف آن چه ما فکر میکنیم، چقدر خوب مسائل را درک میکنند.
n re
۲
خوش به حال کیفم! خوش به حال صندلی! خوش به حال دیوارها و تابلوها! خوش به حال هر چیزی که میتواند سکوت و آرامش را در خود بگنجاند و با دیدن این همه تلخی در خود نشکند.
n re
۲
غافل از این که زن ها مادر بودن در ذات شان است، ولی مردها باید نقش پدر بودن را تمرین کنند.
باران
۲
تابودسیمرغ ما را پادشاه
مدتی شد تا در این راه آمدیم
از هزاران سی به درگه آمدیم
چون نگه کردند آن سی مرغ زود
بیشک این سیمرغ آن سیمرغ بود
باران
۱
«دلسوخته تر از همهٔ سوختگانم
از جمع پراکندهٔ رندان جهانم
در صحنهٔ بازیگری کهنهٔ دنیا
عشق است قمار من و بازیگر آنم.
با آنکه همه با خته در بازی عشقند.
باران
۱
میترسیدم تنهایی به مکانهای شلوغ پا بگذارم. احساس میکردم همه مرا با انگشت به هم نشان میدهند. غافل از این که آن آدم های بیخیال با پوست های رنگارنگ در دنیای خودشان غرقاند و کسی من، تنهاییام و پاهای لرزانم را نمیبیند.
باران
۱
امّا نیما قادر نیست، درک کند، خاطرات انسان همیشه همراه اویند و از آنها گریزی نیست یا باید گذشته را به فراموشی سپرد و درون ذهن دفنش کرد، یا باید با آن کنار آمد و به عنوان یک واقعیت و یک تجربه تلخ یا شیرین که جزئی از زندگی است، آن را پذیرفت.
باران
۱
معمولاً آدمها معنی سخنی را که نمیفهمند به بدترین وجه برای خود معنی میکنند.
باران
۱
مگر میشد هر کس هر غلطی دلش خواست بکند و هر جنایتی مرتکب شود و اسم قشنگی به نام تقدیر رویش بگذارد؟
باران
۱
همان طور که مترسک، آدم نمیشود، هر مردی هم آقا و سرور نمیشود.
n re
۰
«به خانه برمیگردی از گریههای خمیده من
با شیاری تازه بر شانهات
رویای من
امّا
کسی است
تا میان تو بنویسد:
روز سیاهم از چشم تو آغاز میشود.»
باران
۰
خوش به حال کیفم! خوش به حال صندلی! خوش به حال دیوارها و تابلوها! خوش به حال هر چیزی که میتواند سکوت و آرامش را در خود بگنجاند و با دیدن این همه تلخی در خود نشکند.