زنبورها همانجور که نمیدانستند بلا چیه و چه جوری میاد و چرا میاد و آذوقهشان را میخواهد چه کند، همین جور هم نمیدانستند چرا هر وقت میخواهند کوچ کنند یک جا و مکان تازه، درست مثل شهر قدیمیشان دم دست شان آماده است، اما خوبیش این بود که کلهشان را برای فهمیدن این حرفها به درد نمیآوردند و سرشان به کار خودشان گرم بود. اینجور چیزها را هم به تقدیر حواله میکردند و دیگر عادت شان شده بود.