«حق با توست، اما گاهی افکار اندوهبار هم حس خوبی دارند مثل وقتی که با زخممان ور میرویم.»
رویاباف
۲
«متاسفم، شاید بزرگترین درد بشر این باشد که از خانوادهاش نفرت داشته باشد.»
مینا
۲
«ترجیح میدهم از یک غریبه خنجر بخورم.» چشمان سرخش به سزار خیره ماند. «دردش خیلی کمتر است. باید درک کنی سزار. البته درک هم نکنی مهم نیست.»
رویاباف
۲
تا به حال بیشتر از هزاران پادشاه در سراسر زمین حکومت کردهاند. هیچکدامشان اگر جهنم نساخته باشند، نتوانستهاند بهشت را هم روی زمین بیاورند. پس اگر تا ابد هم بر جای یکدیگر بنشینند، نمیتوانند
رویاباف
۲
چه کسی میتواند در دو راه قدم بگذارد و در دو راه پیش رود؟ انسان به ناچار یکی را برمیگزیند و یا تا ابد در ابتدای دوراهی میماند و به هیچ نمیرسد.
مینا
۱
سزار گفت: «تمام احساسی که تئودورا دارد حسادت و قدرت طلبیست.»
پتروناس گفت: «احساس تو چیست؟»
رویاباف
۱
مانند همیشه سادهترین چیزی که به فکرش میرسید مرگ بود. اینکه همه چیز تمام شود و دیگر نیاز نباشد نگران هیچ چیزی باشد